گاوگیجه ی درونی

خیلی خیلی احساس تعلق نداشتن میکنم

موقعی که طرحم شروع شد رفتم بیمارستان کوفتی و اونجا تنها طرحی بخش بودم و خیلی اذیتم کردن و هیچ دوستی هم نداشتپ جز خانم میانسالی که با مردی ازدواج کرده بود که تازگی متوجه خیانتش شده بود و به شدن توی افسردگی به سر میبرد.
بیمارستان بعدی که همونجایی بود که مامان کار میکرد و من عملا دختر همکارشون به حساب میومدم و اونجا با بچه های همسنم نتونستم دوست باشم چون نسبت بهم گارد داشتن یا حداقل من اینجور حس میکردم.
  حالا تو این بخش جدیدم هم که همه یه بچه ها تقریبا دو سه سالی بزرگترن اما از شانسم من به جوجه طرحی ها اومدم و اونا منو کم سابقه به حساب میارن و جوجه طرحی ها هم اگرچه رفتار صمیمانه ای دارن اما منو به چشم یه باسابقه میبینن و من هم تو جمعشون راحت نیستم.
خلاصه که من باز هم جمعی که توش راحت باشم ندارم. از اوت جمع هایی که با هم میرین شام بیرون و کافه یا اونایی که دور هم حمع میشن و اتفاقات رو تعریف میکنن و  غیبت میکنن و اینا ها ندارم.
احساس میکنم من هیچ جمع همکار یا دوست یا بچه های باشگاه ویا چمیدونم کلاس فلان و اینا ندارم و این توی ۲۶ سادگی منو آزرده میکنه


هر سال که زندگی میکنی دنیای توی مغز تو بزرگتر و درخشان تر و پرجزئیات تر و پیچیده تر میشه. تو شهر ها و کشور ها و قاره ها رو میسازی و با مردم و چهره ها اونجا رو پر میکنی.
تو همه جا رو با ادمایی که تا به حال دیدی پر میکنی، با ادمایی که میشناسی، با ادمایی که تصور میکنی. یک کیهان شکل میگیره. یک کیهان کامل توی سر تو.
ابعاد بیشماری در تو نهفته است چاک.

 

کیهان من خیلی کوچیکه و با ادمای موقتی پر شده.

۱۶ بهمن ۰۴ ، ۱۰:۴۹ ۲ نظر ۵

مامان که همیشه نگرانه

دیشب یه نوجوون ۱۳ ساله بستری کردیم که داشته از خیابون رد میشده و خوش و خرم که یه ماشینی بهش میزنه و حالا طفل معصوم پاش آسیب خیلییی شدیدی میبینه و ممکنه حتی پاشو قطع کنن.

داستان رو که برای مامان تعریف کردم و مامان برای دل مادرش دعا کرد.

صبح شیفت داشتم. آفتاب نزده بیدار شدم باید تا مترو پیاده میرفتم.

مامان از داستان دیشب نگران بود.

داشتم از در خونه بیرون میرفتم که مامان بلند شد و حاضر شد که خطرناکه و منو برسونه تا مترو. گفتم مامان نگران نباش از پیاده رو میرم و مراقبم و مامان گفت نه خطرناکه صبح تنهایی میرسونمت.

مامان پیاده منو تا مترو رسوند چون نگران بود.

مامان ها همیشه نگران بچه هاشون هستن و قلبشون انگار دیگه برای خودشون نیست. 

 

۱۱ دی ۰۴ ، ۱۳:۳۸ ۲ نظر ۱۲

نه به اون شوری شوری نه به این بی نمکی

شب عید علی هیچ تبریکی بهم نگفت

روز پرستار هم که شد پشت تلفن تبریک گفت و تو اینستا استوری گذاشت و برام کلیپی که درست کرده بود رو فرستاد.

عصر بعد اینکه از شیفت اومدم خونه به علی زنگ زدم که امروز رو زودتر بیا خونه روز پرستاره. گفت خیلی کار دارم و پروژه ام مونده و منم هیچی نگفتم. تو دلم اینجوری بود که لنتی مگه چقدر مناسبت توی سال داریم و بریم بیرون و جشن بگیریم و شادی کنیم که تو انقدر اون پروژه ها برات مهمتره. شب هم که دیر اومد خونه یه شاخه گل بهم داد و تبریک. گفتم کادوم کجاست؟ گفتش وقت نکرده بره چیزی بگیره و فقط گل گرفته.دروغ چرا ناراحت شدم و دلم شکست. میدونم علی من یادش نمیره کادو بگیره و توی روز های اینده جبران میکنه اما آدم باید هرچیزی رو به جاش جشن بگیره تا موقعی که ذوقش رو داره انجام بده. پس فردا که بریم بیرون و تو بگی این به جای اون روز پرستار یا هدیه ای ه بعدا میدی قطعا نو خوشحال میکنه ولی ذوق روز پرستار رو دیگه نداره برام.

 

 

من و چهار تا از جوجه طرحی ها توی بخش جدیدیم. میونه ی شیفت بود که یهو هدنرس یکی از بچه ها رو صدا کرد و گفت فلانی برو دم در کارت دارن. رفت و کی میتونست باشه. خانواده اش با دو سه تا دسته گل و باس گل و کادو و جعبه شیرینی اومده بودن سوپرایزش کردن. چون اولین روز پرستارش بود :/

۰۸ آبان ۰۴ ، ۰۰:۱۴ ۳ نظر ۶

یواشکی های یک زن خانه دار

تعریف از خود نباشه خونه مامانم که بودم خیلی خانم کدبانویی بودم. هنوزم هستما ولی گاهی وقتی فقط خودتی و خودت و کسی نیست که بگه چی کار کنی و میخوای همه چیزو به روش خودت پیش ببری یه سری سوتی هایی هم پیش میاد دیگه.

صبحی اومدم توی دیگ زودپز جدیدم غذا درست کنم. با خودم گفتم یعنی همینجوری غذا رو بذارم توش بپزه درسته؟ نمیخواد مثلا با شیر یا با اب یه دور بجوشونمش. یکمی شیر داشتیم تو یخچال در حد یه لیوان همونو ریختم تو دیگ و به اندازه ۴ لیوانم آب بهش اضافه کردم و درش رو بستم که بجوشه. بعد یه ساعتی گازش رو خالی کردم و دیدم چه بوی بدی میده با خودم گفتم خوب شد با شیر جوشوندمش. در دیگ رو که باز کردم دیدم شیره خراب بوده و حالا دلمه بسته و بوی کثافت میداد. از بوی شدیدش گلاب به روتون تهوع و استفراغ گرفتم. اومدم دیگ و محتویاتش رو تو سینک خالی کردم و عطر خوش بوش کل خونه رو برداشت و بد تر اینکه تیکه هایی شبیه دستمال کاغذی خیس توی سینک رو پر کرده. اصلا برام ممکن نبود برم توی آشپزخونه و قابلمه رو بشورم از طرفی عجله هم داشتم چون باید غذا رو زودتر درست میکردم . رفتم یه ساعتی رو توی تراس نشستم. بد تر اینکه تراس هم بوی کود میداد.

دیگه دوست داشتم گریه کنم. 

۲۸ مهر ۰۴ ، ۲۳:۵۱ ۴ نظر ۱۰

شب سیاه و سایه ی تار

۴ ماه نشده که اومدم تو این بخش و حالا دارن بخش رو جمع میکنن و ما نیرو های طفلکی بین بخش ها باید تقسیم بشیم.

دیشب وقتی رسیدم بیمارستان یکی از نیرو های کمکی که منو دید گفت عهه تو چرا اومدی بخشو بستن مگه خبر نداری و انگار آب سردی ریختن روم. درست بود بخشمون رو جمع کردن چون قراره بخش زنان به جاش بیاد‌.

بخشمون رو بستن. 

تازه داشتم به جمعی که توی این بخش درست کرده بودیم عادت میکردم. به بچه هایی که همه مثل خودم کم سابقه بودن و کسی اقا بالاسر و ما تو این بخش حق آب و گل داریم نبودن. تازه برنامه هامون خوب شده بود و داشت زندگیم یکم جون میگرفت و میخواستم برم باشگاه و یه روتین درست کنم.

همه چی نقش بر آب شد دیشب رفتم icu کشیک دادم و برای فردا مشخص نیست کجا برم.

وقتی هم که نیرو بخشی نباشی خیلی بهت سخت میگذره. تو نیرو جدیدی و خیلی نمیتونی حرف بزنی و اونا هم خیلی تحویلت نمیگیرن. با برنامه شیفت هات راه نمیان، مریضای بد و پرکار رو برات میذارن. بهت زور میگن و خب اگه الان که این متن رو میخونی تو ذهنت گفتی که خب حرف زور رو قبول نکن باید بگم نمیشه وقتی تو مسئولیت سلامت یه بیمار رو عهده داری حتی مجبوری حرف زور هم گوش بدی و انجام بدی. حرف زور همکارت، مافوقت، رییست یا حتی همراهی مریض.

 

خسته ام. روحم خسته است. مضطربم چون نمیدونم قراره چی به سرم بیاد 

اما این دفعه آروم تر از دفعه های قبلم چون میدونم خدا برنامه های بهتری برام داده. مثل اون موقع که تو بخش سخت و طاقت فرسا جراحی عروق بودم و وقتی تازه دستم اومده بود چی به چیه جا به جام کردن بخش سوانح و من چقدررر غصه خوردم و تمام تلاشم رو کروم برم گردونن جای قبلی. اما سوانح برام بهتر بود. حالا هم به انتخاب خدا اعتماد دارم.

اعتماد دارم ولی شرایط و موقعیت اضطراب آور و ترسناکه.

 برام دعا کنین آرامش مهمون قلبم بشه‌

۲۳ مهر ۰۴ ، ۰۱:۳۳ ۱ نظر ۶

شب سیاه و چشم بیدار

امشب شیفتم و یکمی سرم خلوت تره.

همیشه از اینکه شبکار باشم بدم میومده

با اینکه تو این بخش شیفت شب از همه شیفت ها بهتره و همه دوست دارن شبکار بیان

اما برای من یه حس غم و غربت داره انگار از خونه دور افتادم

گاهی فکر میکنم که شاید به خاطر اینه که تو بچگی شب های زیادی مامان پیشم نبوده است

یا به خاطر طرحواه وابستگیمه

یا از بیمارستان امام رضا و اون بخش عفونی که به خاطر سرپرستار نکبت خدازده اش و روزای بدی که مجبور بودم فقط شیفت شب برم بوده

 

خیلی ازارم میده

ساعتها طولانی ان

هوا سرد تره

ساکت تره

میترسم از شب ها

 

۱۴ مهر ۰۴ ، ۲۱:۱۰ ۱ نظر ۳